بره کوچول

یادداشت خاطرات کودکی پسر عزیزم محمد

ختنه

پنج شنبه 16 آبان وقتی که فقط 26 روزت بود با عمه و زن عمو مریم و من و بابا تو درمانگاه حضرت مهدی که نزدیک خونمون بود ختنت کردیم، آخه دکتر گفت ختنه قبل از یک ماهگی جلوی بسیاری از عفونت های ادراری رو میگیره. ده روز بعدم خدا رو شکر خوب شدی. انشا... قرار شده جشنت رو بعد از محرم و صفر بگیرم.   ...
30 ارديبهشت 1393

محرم 92

پنج شنبه 23 آبان 92 روز عاشورا بود و دهبید بودیم که بابا و من تصمیم گرفتیم به عمو حامد که تو تعزیه بازی میکرد بگیم که اجازه بده تو تعزیشون نقش علی اصغرو بازی کنی ، عمو هم قبول کرد . من رفتم تو خیمه که اگر گریه کردی آرومت کنم و بابا هادی هم قرار شد ازت فیلم بگیره. قربونت برم با اینکه 33 روزت بودخیلی خوب بازی کردی به موقع گریه کردی و به موقع هم تو تعزیه خواب افتادی. فقط بابا از بس استرس داشت موقع تیر زدن دوربینش پرش کرده و صحنه رو از دست دادیم. عزیزم تموم لباسای تنت روز تعزیه رو برات نگه میدارم تا برای همیشه بشه برکت خونمون. ...
30 ارديبهشت 1393

اولین برف شادی

مادرکم..ببین برف است،پر تلالو ترین نعمت خدا.در سپیدترینه فصل ها ارزو دارم ،امید مادر،همچون این ادمک برفی همیشه لبانت سرخ و خندان،سیاهی دیدگانت پر از برق مهربانی و همیشه ساده،دوست داشتنی باشی و بیاموز در سردترین روزها هنوز میتوان گرم و شاد بود.مادرکم مبارکت باد دیدن درخشان ترین بلورهای اسمان ...
30 ارديبهشت 1393
1
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به بره کوچول می باشد